کودکی در دنیای بزرگتر ها ...



 

ظهور تو را مضمحل خواهد کرد. صدای آشنا را ستایش کن. اقتضاء تلخ را میدانی. تعبیری ندارد گرچه. هیچ تحقق یافتنی نیست. گریختنیست تنها. به سوی هر آنچه جز اوست. او، خود موضوعیت است. فرار از او. گدایی که محله ای را میخواست که کمتر تحقیر شود. فطرت آفرینش را تغییری نیست. آفرینش هم نه حتی. یگانه حالت هست. گوش ها را سنگین کن. اعتدالی میان دو تباهی. راهی جز کشمکش حماقب بار نیست. آنچه مرا تا همیشه خواهد فرسود. به اشیاء که نگاه کنی همه را باز خواهی شناخت. صحنه تکراری. هر بار تردید و تقلا کردن است بر انتخاب ثابت. و هر بار همان اتفاق می افتد. خسته ام از خود. از آنچه مرا میکشد از احساس و تلاش و تقلای صحنه تکراری. مرا آغشته میکند هر بار و میکشد به دنبال آنچه تمام اش را میدانم. خیال و احساس میجهد، تقلا میکند و جان میکند. من همه اش را میدانم. اما نمیتوانم ترک کنم. میدانم اما نمیتوانم نهی کنم. مانند خوی حیوانی که قلاده ام را دستش داده اند. میکشد و میبرد و ممکن نیست ایستادنش. او مامور به بازی کردن است. بی اختیار میرود. طبیعت اوست. قابل بازگشت نیست. جانور وجود باید بمکد مطاعی را. پس به دنبال نطفه ها میخزد و مرا میکشد بی اختیار. این شعور هیچ نیست. قاعده ها از پیش نوشته شده اند. دانستن آنها کمکی نخواهد کرد. جز این نیست نطفه هست آن زمان که بسته شد. زمانی که وجود ندارد و در یگانگی بدون قبل و بعد بودن تنهاست. باید تحمل کنی. این زمان جلو نمیرود تا تمام شود. این زمان، تنها زمان ممکن است. تنها مقطع ممکن از هست. تنها تعبیر آن. بیزاری از آن، اما غیر از آنرا نمی شناسی. این بیزاری تحققی ندارد. نطفه یک تناقض است تنها. تناقضی که تا ابد تو را خواهد فرسود. بیزاری از تنها حالت هست. دیوانه ای تو بی شک. کسی نمیداند چه کسی نطفه تناقض اولیه را گذاشت. او خود بود همچنان که ابتدا باید یک فرزند بی پدر باشد. او زاده نشد. او خود بود. همیشه بود. او خود بود بود. عنصری که قابل شکستن نیست. بیهوده تلاش نکن. از آن اول هم اگر فکر میکردی میتوانستی بدانی که زمانی به عنصری خواهی رسید که دیگر نمیتوان آنرا شکست. عنصر اولیه. عنصر بی دلیل. عنصر بیهوده. که خود اوست تمام دایره مقصد و فایده و توجیه. خوب نگاه کن او را. خودت را که در درونت آن نطفه سیاه است. چیزی که خود توست اما نمیشناسی اش. مانند خداوند وقتی خود را نمیشناخت و به یاد نمی آورد. پس خود در حیرت وجود خود فرو ماند. سلام بر تو ای هست بیهوده. چیزی قبل تو نیست که بخواهی بر توجیه خود بشناسی اش. باید هم فروبمانی در ماهیت خود.


    لینک


 

تنها چیزی که به یاد می آورم افسوس است. نگاه از هر آنچه هست فرار میکند. اما جایی نیست که چشمها را پنهان کنم. شمشیر را بر من فرور آور و خلاصم کن. دیگر از مبارزه هیچ نگو. دلیلی نیست، امیدی نیست. کابوس مرا تمام کن. که من خود جراتش را ندارم. مرا کمک کن در جرات بدست نیامدنی.

حادثه های ناگوار از شمار خارج شده است. بیش از این اهمیت ندارد. دیگر چیزی برای باختن نیست. مدت هاست که نیست و تو نمیفهمی. آنچه نزدیک به تو است را رها کن. فکر آزار دهنده که تکرار میشود را. کلمات را رها کن. دقایق را رها کن. قبل را و بعد را. آنچه به یاد می آوری. آنچه مجاور به توست.

میبایست که از بلندی میپریدی. جراتش را نداشتی اما. تکرار نخواهد شد دیگر آن بلندی. پست است و پست و هموار. اینک تو خود بر عهده خودی. پرت کن خود را هنگامی که پرتگاهی نیست. خسته ام از آنچه شدنی نیست. از آنچه تنها در کلمات تحقق می یابد. گفته بود که لال خواهی شد پیش از حادثه موعود. اما مرا طاقت آن نیست. این آخرین سرگرمی پوچ خالی هاست.


    لینک


 

برای رفتن در آن بیابان تاریک چیزی میخواستم که همراه ببرم. خاطره ای، رویایی، آرزویی. چیزی که فکر ضمضمه کند و طاقت بیاورد ساعت های انتظار پیش از حادثه موعود را. حادثه موعودی که شاید نباشد. اما نمیدانستم چه چیز را انتخاب کنم. میدانستم که همه زود میپوسد. چیزی نیست که طاقت بیاورد. اصالا نمیدانسم که چرا میرفتم. چرا ترک میکردم. وقتی آنسو چیزی نیست. نمیدانم. چیزهای بدیهی را بیاد نمی آورم این روزها. مانند خود را که نمیدانم. ماهیتی آنقدر عجیب که از دیدنش وحشت زده میشوم.

اوضاع هر چه بدتر میشود خوب تر است. چیزی که باید قطع شود، هر چه زود تر قطع شود بهتر است. از رسیدن به آخرین پله نترس. میدانم که میترسی که تمام نشود و نتوانی بازگردی. اما باید بلاخره یکبار بروی. دیر یا زود فرق ندارد. میدانم همه سست و آغشته به تردید است. باید یکبار تمام کرد بازی را. این جدی ترین شوخی خواهد بود. تمام کن توهم و تردید را. سال های سال. گاهی فکر میکنم فلسفه تمام عمر سوزاندن این تردید است. سوزاندنی سخت. سیاه میکند همه را. کلمات با من بازی میکنند. و من باور نکرده ام هنوز که دیگر بازی نیست.

گاهی به زندگی فکر میکنم. اجباری که نمیتوان از آن گریخت. آنقدر پخته شده ام که بدانم حداقل ها را نمیتوان انکار کرد. فکر میکنم و در میان دیوارهای تنگ بازتاب میشوم. خسته که میشوم، متنفر که میشوم، میبینم که از عهده ام ساخته نیست. مرا رها کن. آن پرتگاهی را که مقدر است، دیدار ما را زودتر قرار بده. میدانی که طناب تردید سال هاست بر گردن من است. نه خفه ام میکند و نه رهایم. ظیفه پرت شدنم را تو بر عهده بگیر. تمام کن داستانی را که در تکرارش هیچ سودی نیست. مطمئن نیستم اما بپذیر صدای تردید آلود انتخاب مرا.  مرا مطمئن کن در آخرین انتخاب. پس از آن زمان کوتاه خواهد بود.


    لینک


 

شوخی ها جدی شده اند. باورم نمیشد روزی چنین سیاه شود. تنها خیالی گستاخانه بود. من را چه زود به آرزوی تباه رسانیدند. اکنون، تحقق همان خیال است. ضمخت تر و براق تر. راهی نمانده، خیالی نمانده، آرزویی نمانده. زمانی ترسیم کلمات، خیالی بسیار دور از واقعیت بود. اینک گاهی کلمات و خیال ها عقب می ماند از آنچه حاضر است. مردی را ترسیم میکردی که در انتهاست. نه قبل او چیزی هست و نه بعد او. فکر میکردی به مزاح مردی که معلق مانده. ترسیمی اغراق آمیز و بهت آور بود. به اطراف که نگاه میکنم باورش سخت است. رنگ ها و اجسام هنوز هستند. اما نه قبلی هست و نه بعدی. نه راه حلی و نه گزینه ای برای انتخاب. به یاد بیاور مردی را که در زمین سیاه رها شده بود. هر چقدر میدوید پیش نمیرفت. نمیتوانست فرار کند از زمان و مکانی که متوقف شده بود. اینجا به طرز عجیبی همان است. امروز تقلا کن. فردا نیز تقلا کن. تکان نخواهی خورد. چیزی نیست برای نزدیک شدن. مرد در آن رویای اغراق آمیز چه باید میکرد. همه لحظه های من. همین لولیدن و نشخوار کردن ساعت های امروز. همین عینیت ملموس.

من در داستان اغراق آمیز چه باید میکردم. گاه فکر میکنم که شوخی است هنوز. اما گویا نمیتوان از شوخی سردردها فرار کرد. جانور درونم تقلا میکند. هر چه چنگ میزنم چیزی نیست که سیرش کند. حجم خالی زمان همه چیز مرا میمکد. جدی تر فکر میکنم که چه باید کرد. فکر که شروع به جستجو میکند تمام کابوس های مدفون شده بر چشمانم زنده میشوند. من میدانم که راه حلی نیست. سال هاست که میدانم. در تیره ترین و روشن ترین رویاها جستجو کرده ام. تاریک ترین و کثیف ترین ها را. هر آنچه که حتی خیالش مردمان را به وحشت می اندازد.

ساعت را نگاه میکنم. میز را و طومار وظایف بر عهده ام را. آیا کاری باید کرد؟ دیگر چه کار میتوان کرد؟


    لینک


 

فکرها تقلا کردند. بی سرانجام بود. آن زمان که مرور کردند حتی مقصد تلاش خود را به یاد نیاوردند. اسب ها نفس نفس میزدند. زمین همگی مانند هم بود. پس هر سو را قصد میکرد تفاوتی نبود. باز همان جا بود. دلایل گسیخته اند. ربط ها پاره شده اند. کسی ابتدا را به یاد نمی آورد. کسی انتهایی نمی شناسد. زمان، مکان و منطق ها همگی زمینی صاف و یکدست شده اند. به دنبال مبدائی می گردد. نشانه ای که از آن شروع کند. مبدائی در مکان تا مبنایی شود برای دوری و نزدیکی. یک مبداء در مکان کافی بود تا همه چیز آدرس دار شود. بتوان با آن سنجیدش. تفاوت زاده شود. یک مبداء در زمان کافی بود تا سردرد آغاز تسکین داده شود. اما کسی حادثه آغاز را به یاد نمی آورد. یک مبداء برای دلایل کافی بود تا همه چیز توجیه شود. یک پایه کافی بود تا همه چیز لایه لایه بر روی آن بنا شود. یک ابتدا. یک میخ سفت تا زنجیر علیت بر آن بیاویزد و تا بینهایت توجیه شود.

کسی ابتدایی نمی شناخت. هیچ مبدائی نبود. دلایل از هم گسیختند. زمان بی مقصد شد. مکان در تکرار تکه ثابت سرگردان شد. هر روز تقلا میکند. در زمینی که هر پیش میرود همان است. در زمانی که قبل و بعدی ندارد. در میان دلایلی که ابتدای همگی پاره است. کسی مبدائی نمی شناسد. هیچ کس. پس چرا در جا میزنیم. فریاد میزنم ابتدا را. نقش ها را شستشو میکنم. شاید نطفه را بیابم در پس آنها. همه شسته میشوند و هیچ نمی ماند. تعدد راه حلی بود برای مخفی کردن عدم وجود ابتدا. مبدائی نیست. کسی نمیداند چه شد که هست زاده شد. چیزی که خود خود را توجیه میکند. افسانه عنصر قائم به ذات. تناقض اولیه. دلیلی که بر خویش آویخته بود. چیزی که قبلی نداشت. چیزی که از دلیلی زاده نشده بود. چیزی که توجیهی نداشت. آیا به یاد می آورد حادثه زاده شدنش را. هرگز. که او زاده نشد. که او هست ساکن است. نه نیستی ای هست و نه هستی ای. تنها حالت ممکن. هست بی خاصیت. کسی او را از خودش نجات نمی دهد. او تنها حالت ممکن است. پس گریز به غیری ممکن نیست.

آرزو میکنم کسی مرا نجات دهد از سردرد ها. کسی نیست. نجاتی نیست. مرگی نیست. فریاد میزنم سوی ابتدا. کسی آنجا هست؟ کسی نیست؟ صدا میرود و باز نمیگردد. سال هاست تلاش میکنم و چیزی باز نمیگردد. کافی نیست؟ مرد پوسیده میگفت حماقت و امید روشن ترین گیاه است. بر تاریک ترین زمین ها هم میتوان رویاندش. راست میگفت. منطق ها همگی مرده اند. اما گیاه حماقت هنوز تقلا میکند. آیا هنوز تقلا میکند؟ گیاه امید. فریاد میزنم. ای ابتدا ... صدایی باز نمی آید. فریاد میزنم ... تکرار میشوم. چشمان مایوس بی سو تر میشوند. خشک شده اند به انتهای خالی و ساکن. پاسخی باز نمی آید.


    لینک


 

پاداشی نیست. می اندیشم که مرا به چه بشارت خواهی داد. اینک که هیچ نمانده. مرا بشارتی ده تا به سوی تو بیایم. میتوان حدس زد که چیزی نیست. حدسی دردناک. مرا خلاص کن از این درد. مرا به فراری امیدوار کن. اثبات تنومند را نقض کن بر تهی بودن کیسه ات. خسته ام. جانی نمانده برای تقلا کردن. دلیلی نمانده. امیدی نمانده. حتی خیالی یا وهمی. من فرسوده ام. جان میدهم و نمیمیرم. مرا تا به کی اینچنین باید. تو را التماس نیستی میکنم. ای هست بی دلیل. زاینده نطفه های بی دلیل و بی مقصد.

 پاسخی نیست. مانند تمام شب های بی سرانجام سردرد ها بر لاشه گندیده ام رسوب میکند. نفرینی نمانده برای سرودن. زجه ای برای توصیف درد. صدایی یا آهی. مدت هاست که مرده ام. نمیدانم چیستم دیگر. هر چه فکر میکنم هیچ چیز نمانده از من. اما دچارم بر این هست. هست نکبت بار. لزج و چسبنده. رها نمیکندم. راحتم نمیگذارد. التماس میکنم. کسی نیست برای شنیدن. کسی نیست که حس کند درد را. حتی خودم. محسوسات مرده اند از همه نوع. پس چیست این که بر من است. این هیچ زجربار. چه فرق است او را با نیستی. این حجم تهی که میمکد همه مرا. وجود من دنبال توجیهی میگردد. نفرین بر تو. دور بی سرانجام مرا مکید تا انتها. سر گیجه ها را فریاد میزنم بر قامت بیهوده تو. میدانی که چرا التماست را نمیکنم برای نجاتی. چون بارها کرده ام و پاسخی نبوده. پاسخی نیست، میدانم. پاسخی ممکن نیست. تنها مانده ام مانند تو که در وجود ابتدایی. کسی نیست که التماس ما را بشنود. کسی نیست که پاسخی داشته باشد. تناقض اولیه ابتداست. چیزی پیش از او نیست. نعره میزنم از درد ابتدا.

 کلمات پوسیده اند و تفاله ها در دهانم تکرار میشوند.


    لینک


 

هوا سرد بود شاید. چشمانم تباه شده بود. سرما را به یاد نمی آوردم. حس ها مرده بودند در حادثه ای دور. مرد به سمت من آمد. دستم را گرفت. کشید مرا تا ببرد با خود. ببرد به جایی غیر از اینجا. دیر شده است اما. تو میدانی مرا کجا می برد. آیا کسی دست مرا گرفته بود. فکر میکنم تا دلیلی بیابم. چشمان کور شهادت نخواهند داد. گوشهای کر دلالت نخواهند کرد. چه زمان بود که کسی دست مرا گرفت. چه شد که این خیال در من روییدن گرفت. هر چه دنبال اثبات میگردم سست تر میشود. همانند تمام بنای عقاید. به دنبال استوار کردنشان بودم. هر چه تلاش میکردم اما سست تر میشدند. توهم پایدار ترین حالت بود. ندانستن استوارترین زمین بود برای بنای ایمان. هر چه جستجو کنی محو تر خواهد شد.


    لینک


 

نسیمی بدین سو می آید. تن بی جانم آنرا لمس میکند. چشمان بی رمق به جستجو بیدار شده اند. دست میکشم رد پای اتفاق نادر را. درنگی نپاییده محو شده است. فکر تقلا میکند. خیال جنبیدن میگیرد. توهم امید سو سو میزند دیگر بار. حادثه وزیدن نسیمی. چیزی که تغییر دهد حالت ساکن را. اگر روزی روشنایی بازگردد خواهی دید گیاه حماقت را. مزرعه ای سیاه که تنگ تمام زمین را فرا گرفته. نگاه کن که حادثه نسیم عادت شده است. اینجا پر بود از اشیاء رنگارنگ. هنوز هم شاید هست. عادت دیدن محو کرد آنها را. قاعده ای نزدیک به عنصر بنیادین. چیزی که حیات را اندک میکرد. همه چیز را میمیراند جز نطفه سیاه مرا. چیزی که زنده بود آنگاه که همه چیز مرده بود. پایداری، گویا تنها قاعده نطفه سیاه است. اما او به تنهایی فاقد معناست. مفاهیم همه خاکستر شده اند. تکه ای مانده اما هنوز. فاصله ی گنگ میان مرگ و نیستی. هنوز تکه ای از وجود باقی مانده. تکه ای که نیستی برایش ممکن نیست. تکه ای پایدار. اما او به تنهایی فاقد معناست. تقلا میکند تا معنایی برای خود پیدا کند. جز او اما هیچ نیست. جلوه ای از تناقض اولیه. او نباید وجود داشته باشد اما وجود دارد.


    لینک


 

آدمها بیشترشان مرده اند. هر ظرفیتی بعد از مدتی اشباع میشود. هر چقدر هم که بزرگ باشد بعد از مدتی تمام میشود. صداها محو شده اند در گذر طولانی زمان. زمانی فکر ها آنقدر میجوشید که کاغذ طاقت گنجاندنشان را نمی آورد. دیگر اما حرفی نمانده. سالهاست دنبال جرقه ای نو میگردم. گریختن از دست قاتل زمان محال است. خونت را آرام میمکد. هر چقدر هم که تنومند باشی بلاخره از پای در خواهی آمد. دیرتر و زودتر معنی ندارد. بلاخره از پای در خواهی آمد. آدمها وقتی تمام میشوند، رام میشوند دیگر. تکه ای لمس. همان طور که تکانش میدهند تکان میخورد. قدرتی نمانده. اراده ای نمانده. زمان همه چیز را خشک خواهد کرد. آنها را نقشی ثابت در موزه فراخ خواهد کرد. آنجا که اثباتیست برای پوسیدگی همه چیز. هیچگاه استثنائی وجود نداشته.

از خود میپرسم از دشمن زمان. از قانون ناپایداری. هیچ حالتی قادر به دوام نیست. زائل میشود در عبور زمان. فکر دست میکشد بر ماهیت گنگ زمان. تلاش میکند تا از هم بشکافدش. چیزی که خارج از دسترس اوست. اصالت از آن ماهیت زمان است یا قانون زائل شدن؟ کدام یک دیگری را زاده اند. کدام یک ابتداست. دست میکشد به سوی نطفه سیاه اولیه. آنچه همه مفاهیم از آن بیرون میجهد. در کابوس هایم به دنبال او میدوم. هیبت سیاه که از آن آتش وجود به بیرون می دمید.


    لینک


 

هیچ حالتی از ارضاء نیست. مطلوب حالتیست که وجود ندارد. وقتی بدست آمد دیگر مطلوب نیست. بذر امید در نادانی می روید. توهمی که در ندانستن مجال ظهور دارد. اگر لمس شود خواهی دانست که بی ارزش است. تناقض اولیه. نطفه سیاه چیزی را میمکد که وجود ندارد. گاه خود را می فریبد که آنچه است که لمس نکرده ام. وقتی لمس شد میداند که مطلوب نیست. برای او هیچ پاسخی نیست. چاه مکنده هیچگاه پر نخواهد شد. فریبی که سالهاست تکرار میشود. اما هنوز قاعده نشده. هیچگاه حالتی از ارضاء دیده نشده. تنها امید آن بوده که در نگشته ها روزی پیدا شود. حتی نمی توانی تصویری از آن ترسیم کنی. نه تعریفی دارد، نه مشخصه ای. آن چیست که بدنبال آن میگردی و هیچ نشانه ای از آن نیست. حتی در خیال هم شمایلی از آن نیست. آن هیچ نیست. هیچ حالتی از ارضاء وجود ندارد. حقیقتی ساده تر از آن چیزی که می پنداشتیم. پیچیدگی قانون تغییر همه اش فریبی بود برای حقیقت ساده ابتدایی.

تناقض اولیه آشکار میشود. چاه مکنده وجود. چیزی را میمکد که وجود ندارد. این تناقض تا ابد بر خویش فرسوده خواهد شد.


    لینک


 

آهنگ ها تمام شده اند و دیگر ندایی نمانده برای گوش دادن. نگاه کن ای شریک درد تمام نشدنی. پاییز شد و برگها زیبا شدند. برای من اما تکراری بود از پس این همه سال. زمستان آمد و اندوه دیگر مرا تکان نداد. تمام ظرفیت زیبایی را بارها تجربه کرده ای. در برکه متروک فرو میروم. تقلا میکنم تا در آب حل شوم. نطفه سیاه به هیچ چیز قابل تجزیه نیست. در چیزی حل شدنی نیست. روزها تکرار میشوند و رنگها پوسیده تر. نقش پوسیده محو میشود و تنها نطفه سیاه می ماند. نطفه سیاه من. آنچه زائل شدنی نیست. نعمت بزرگ که اینک نفرت تمام نشدنی گشته. بر کنار آب مینشینم. قطره ها از من بر سیاهی ها میچکد. نمیدانم چه کنم با او. مدتهاست که او را بر من نهاده اند. نمیدانم این من را چه کنم. مسئولیتی که تمام شدنی نیست. نعشه اش را به کدام سو بکشانم. به چه سرگرم دارم ذاعقه تمام نشدنی اش را. او زیاد است برای من. صحنه ها را مرور میکنم. خاطره ها را هر چه دور تر می یابم. چه شد که او زاده شد. چه وقت بود و چه حادثه. هر چه میگردم ابتدایی ندارد. ابتدای دیوانه کننده. نقطه سیاه را هر چه کند و کاو کنی منشائی نخواهی یافت. کابوس تناقض اولیه خداوند. من یا خود اویم یا تجلی ای از او. او را چرایی نیست. آنچه قائم به چیزی نیست.


    لینک


 

کسی را صدا میزنم. صدا ها التماس میکردند سطوح مرده را. سربازان بیهوده که در مرزهای دور جان میدهند. کسی نمیداند سرنوشت آنها را. کسی نمی داند سرنوشت ما را. آسمان روزهای تیره است و آسمان شبها سرخ. کسی نیست تا فریاد مرا بشنود. آخرین نفر را سر بریدند. بی آنکه کسی در تماشای آن اندوه بخورد یا حتی بخندد. مردن او بیهوده است. زنده ماندنش بیهوده است. کسی نیست تا حادثه ای را تماشا کند. زمان به پیش باز میگردد تا نشخار کننده ای برای محسوسات پیدا کند. آنها چه زمان بود که مردند. جستجوی بیهوده. پاسخ آشکار. چیزی نیست آنچنان که هیچگاه نبوده. رنگ ها جان میدهند وقتی ناظری نیست تا ببیندشان. تا کی بیدار خواهی ماند؟ انتظار تکه نانی که بودن را با بلعیدن آن توجیه کنی. تکه نانی نیست برای سرزمین مرده. مفاهیم و اشکال محو شدند آرام آرام. کسی نبود تا آنها را فهم کند پس با نیستی یکسان شدند. شاید ابتدا چشمها مردند و در پی آن رنگها. شاید ابتدا رنگها مردند و سپس چشمها بیهوده شدند. تقدم و تاخری نیست. هیچکدام نبوده اند هیچگاه. مرد وقتی کور شد بودنش کمرنگ تر شد. وقتی کر شد کمرنگ تر. وقتی دیگر چیزی نبود برای حس کردن بودن بی معنی شده بود. زمین خالی بود. چیزی نبود برای چنگ زدن. چیزی برای نوشیدن. آیا این انتها بود؟ دست میکشید تا انتها را لمس کند زود تر. جلوتری نبود. راه رفتنی معنی نداشت. اما انتهایی هم نبود. انتهای هیچ ها دیواری نبود. سرانجامی هم نبود. هیچ نبود. به هر سو که میرفت. خود را مرور کرد. او چیست. چرا زائل نمی شود. چیست که مانده است وقتی هیچ نمانده. درون او نطفه ای سیاه بود. چیزی که خود، مرگ را تعریف میکرد. پس ابتدایی تر بود از هر آنچه که ممکن بود. مرگ متاخر او بود. نیستی پس از او بود. نطفه سیاه ابتدا بود. پس ابتدا در چنگ مفاهیم متاخر خود نخواهد آمد. ابتدایی که قبل تری نداشت. همه زنجیر ها آتش گرفته بودند. سوختند تا ابتدای خود. اما ابتدا را سوختنی نبود. سوختن و آتش و نیستی همه زاییده های او بودند. آتشی نمانده بود تا او را بسوزاند. او ابتدایی بود که قبل تر از او چیزی نبوده.


    لینک


 

حالت شیرین را به یاو آور. چهره کریه حال را مرور کن. ترس ما نابودی حالت شیرین نبود. آنچه ما را به نفرت کنونی دچار کرد. ترس بزرگ پایداری حالت شیرین بود. باقی ماندن در حالت شیرین آنرا عادتی تلخ کرد. و آنگاه که استمرارش همیشگی شد، کابوسی شد تا التماس کنی جایی غیر از آن بگریزی. حالتی از ارضاء نیست. همیشه باید بگریزی از حالتی به حالتی دیگر. از هر حالتی که به آن دچار است فرار میکند. دور گریختن را پایانی نیست. پس وجود آنگاه که قاعده سرگیجه تمام نشدنی را یافت، نیستی را آرزو کرد. وجود وقتی نیستی را طلب میکند. چیزی که نه تصوری از آن دارد و نه تعریفی. او توهم نیستی را میسازد تا بفریبد خود را. نیستی را تصویر کن. چیزی که ممکن نیست. درک کردن و تصویر کردن مفاهیمی اند که با نیستی قابل جمع نیست. خیال میکند نیستی محسوسی ایست شیرین. هیچ چیز از آنچه در فضای وجود، تو از آن مطلعی، با نیستی قابل جمع نیست. چیزی را آرزو میکند که ممکن نیست. چیزی که نمیداند چیست.

وجود وقتی آرزو میکند نیستی را. تناقضی آشکار. "مطلوب، حالتی ایست که وجود ندارد". این قاعده است. نه بدان معنی که مطلوب در دسترس نیست. به آن معنی که هر آنچه در دسترس باشد مطلوب نیست. تناقض اولیه. وجود چاهی مکنده است که هیچ گاه اشباع نخواهد شد. او ضد خود را میطلبد. هر چیز، آنگاه که لمس شد دیگر مطلوب نیست. مطلوب، آنچه است که لمس شدنی نیست. او لمس شدن آنچه لمس شدنی نیست را میخواهد. بیداری تناقض اولیه. آنچه او لمس نکرده. چیزی که نه تصویری از آن دارد، نه خیالی. تناقض اولیه تا ابد بر خویش فرسوده خواهد شد. خواهد مکید چیزی را که نیست. پس هیچگاه آرام نخواهد گرفت. چاه مکنده هیچ گاه پر نخواهد شد. هیچ حالتی از ارضاء تعریف شدنی نیست. تلاش خواهد کرد تا در درون خود بکشد آنچه را که خاصیتش آن است که بیرون از اوست. پس زمانی که به درون خود کشیدش دیگر خاصیت خود را از دست داده. تناقض اولیه تا ابد بر خویش فرسوده خواهد شد. این تصویر ایست از ماهیت واحد تناقض اولیه.


    لینک


 

گلدان ها هنوز روبروی پنجره مانده اند. ساقه های خشک در نسیم عصرها تکان خواهند خورد. این تمام اندوخته من است. برای همیشه ی از اکنون تا ناکجا. مرگ اجتناب ناپذیر بود. برای تو و برای هر آنچه مرا به نگریستن فرا میخواند. از خانه که بیرون می آیم روبرویم خالیست. جایی نیست برای انتخاب کردن، برای کوچ کردن. این آخرین تکه زمین است. تنها جزیره من مانده. در میان توده هیچ ها. تمام اطراف را احاطه کرده. کمی که از زمین خانه جلو روم میتوانم لمسش کنم. همه چیز را بلعیده. تنها مرا نبلعیده. و زمین خانه فرسوده مرا. وحشت زده از توده سیاه فرار میکنم به حفره دیوارهای خانه. از هر سو احاطه کرده حاشیه های نزدیک را. با خود می اندیشم که چرا مانده ام. داستان تمام شده. دیگر حادثه ای روی نخواهد داد. حتی مرگ. این حالت پایان است. آیا الاهه مرگ مرا فراموش کرد. صدایش میکنم. دیگر چیزی نیست. داستان تمام شده است. من مانده ام با حالت ثابت پایان. دیوارهای فرسوده را نوازش میکنم. دیوارهایی که فرسوده تر نخواهند شد. اینها تابوت من است. این خود مرگ است. ما را از ابتدا تصویری از مرگ نبود. مرگ رویای آنچه نبود بود. خوب نگاه کن به اطراف. این همان حالت مرگ است. موجود حسگر هرگز حس نخواهد کرد نیستی را. مرور کن خواسته متناقض را. میخواستی نیستی را حس کنی؟ از مطلوب نیستی بنوشی. آنرا با حس آرامش نقاشی کرده بودی؟ شفاف نگاه کن به تناقض آشکار. کام وجود هرگز شیرین نخواهد شد از چشیدن از نیستی. این شیرینی تعریف شدنی نیست. این یک تناقض است.


    لینک


 

ساکت است. صداهایی که هم فرصت اند و هم دشمن. جنبشی نیست از آن دور دست. از آن دور دستی که ابتداست. گاه بی دلیل میجنبد و گاه بی دلیل آرام است. بخت را باید نفرین کرد برای هر دو حالتش. وقتی صداها بر خواسته اند دشنام میدهی گوشها را که در دام رعشه های بی هویت اسیر اند. آنگاه که آرام گرفته اند التماس خواهی کرد چیزی را برای شنیدن. من دیگر فکر نمیکنم. دیگر به دنبال راه حل نیستم. تنها توصیف میکنم تقدیر شوم را. نیستی و هست را مرزی کمرنگ مانده. ماهیت هست سست گردیده و نیستی ماهیتی مرعی شده. نمیدانم هیچ کدام را. ماهیت واحد که هر دو خاصیت را تداعی میکند. به کنار پنجره که بروی، بیرون را که بنگری، هیچ نیست. گاه سایه اجسامی بر گرد زمین خالی آشکار است. چیزی که میدانی هیچ نیست. و گاه که گردها آمده از هیچ کجا به ناکجای باز گردند، زمین کامل عریان است. هست و در مقابل توست. لمس میکنی هیچ را. نیستی ماهیت پیدا کرده. لااقل به آن نزدیک شده.           

صدایی در گوش من تکان میخورد. صدایی نیست. میدانم و انکار میکنم. هستی و نیستی آمیخته اند. نه هست را اثباتی هست و نه نیست را. مسئله را صورتی دیگر است. نه نیست را اصلالتی هست و نه هست را. تک حالتیست آمیخته از خاصیت هر دوی آنها.


    لینک


 

احساس ها گاه از زمین بیرون میجوشند. گاه سالها بر ترک های آن زمین التماس میکنی و زمین خشک است. کلافه میشوم و زمین را میکنم. هر چقدر که میکنم چیزی نیست. آنچه مبدائی ندارد. اشتباه بزرگ را تکرار کرده ای. هیچگاه از علت چشمه جوشنده نپرس. زمین را که بکنی میبینی زیرش هیچ نیست. آنگاه که نقاب را پاره کردی و نیستی پس آن آشکار شد دیگر نخواهی توانست آنرا از نو بسازی. مانند سرابی که زمانی که به اثبات آن اسرار ورزی نابود خواهد شد. نباید آنرا از هم بشکافی تا اصالتی را در پس آن بازیابی. چیزی آن پشت نیست. ماهیت ها بر هیچ استوارند. چرایی ندارد. این همان ابتدایی است که چرا ندارد. بپذیر آنها را به همین شکل. وگرنه در ماهیتشان که دقیق شوی محو میشوند. آنها هیچگاه نبوده اند. بپذیر سهم خویش را از جرعه هایی که از نیستی پدیدار میشوند. آنها از منشائی سرچشمه نمیگیرند. چکیدن زائده هایی از هیچ حادثه ای عجیب است. فکر کردن به آن تو را تباه خواهد ساخت. فراموش کن خاطره نگریستن به حادثه دیوانه کننده را. کاسه ات را مقابل خود بگیرد. به انتظار بنشین تا زائده ای از هیچ در آن شکل گیرد.


    لینک


 

کودکی هایم را آرزو میکنم. ترسی که آمیخته بود با چشمهایم. پنهان میشدم در تاریکی گوشه اطاق. تو میدانی که بغض و تنهایی همبازی شیرین کودکی هایم بوده است. وقتی پتو را تنگ بر سرم میکشیدم. جایی بود که پنهان شوم. گریه هایم را بی واهمه با سایه گنگ همنشین تنهایی هایم بازگو کنم. خیال سایه سیاه میشنید بغض های انباشته مرا. و من زمانی که با او تنها بودم آرام میشدم. گوشه تاریک اطاق مامنی بود فقط برای ما. برای پناه بردن و بیرون نیامدن برای هیچ گاه اگر نمیخواستی.

آدم ها پیر که میشوند همه چیز را میبازند. رعشه ای بیرحم ویران میکند بنای خیال و رویاها شان را. رعشه دانستن مغز فرسوده مرا رها نخواهد کرد. خیال سایه ای نیست تا لمس کند نجوای شکستن مرا. میدانم آنجا چیزی نیست. و گوشه تاریک که دیگر مامنی نیست. آرزو میکنم فرار کنم. به جایی دور. به اندازه گوشه تاریک کودکی هایم دور از دسترس هر چیز و ماهیتی. افسوس. میدانم جایی نیست برای پنهان شدن.

ما را عاقبتی نیست چونان دلیل و مبدایی که نبوده است. تنها وظیفه مستمر تحمل کردن است. وظیفه ای که در تنگنای عرصه مفاهیم ممکن فطرت غیر قابل انکار توست. نمیتوان از آن سر باز زد. آغشته فطرت وجود است. تو بی اراده بر چرخیدن چرخ دنده ها مستمر خواهی بود. این همه ماهیت توست. جز تعبیر واحد تعبیری نیست از وجود تا برگزینی یا حتی خیالش کنی. بیزاری از ماهیت خود. فرسایش تناقض اولیه. ماهیتی که تمام عرصه ممکن بود. فرار میکرد از خود اما جایی غیر از او نبود. او ابتدایی بود که قبل تری نداشت. یاد آور کابوس خدواند. او تمام محدوده ممکن بود. آن ور تری نبود تا بگریزد. او ظرف ابتدایی بود.


    لینک


 

خاصیتی را که تک ندارد نمی توان از متعدد کردن آن بدست آورد. این فریب متداول تعدد است. علیتی را که در تک عنصر قابل حصول نیست با تعدد عناصر هم نمی توان بدست آورد. وقتی تک عنصر مجرد موجه نیست، با تکثیر زنجیره دلایل نیز نمیتوان آنرا موجه کرد. منطق می گوید که تسلسل باطل است.

برای تک حالت خاصیت ارضاء قابل تصور نیست. محسوسات بر تغییر استوار است. وجود در سکون بی معنی است. حفره سیاهی که می میکد چیزی را بیرون از خود. هیچ حالتی نیست که سکون در آن حالت ارضاء باشد. تکان خوردن، خواستن و مکیدن چیزی، فطرت و ابتدایی ترین تعریف وجود است. وقتی خاصیت ارضاء برای تک حالت قابل تصور نیست، از تکثیر فضای حالات نیز نمی توان به این خاصیت رسید. مانند تسلسل در علیت است. می گوید هر چقدر در فضای حالات گسترده شوی باز هم بیشتری هست برای زنده ماندن تغییر. این همان فریب "توهم بی نهایت" است. وجود وقتی در تک حالت قابل دوام نیست تکثیر تک حالت ها هم نمیتواند چینین موهبتی به او عطا کند.

فریب تعدد را از داستان علیت می زداییم و طرح ساده آنرا ترسیم می کنیم : تک عنصری که علتی ندارد. برای تعدد فضای حالات نیز میتوان چنین کرد. طرح ساده آن چنین است : خواستنی که پاسخی ندارد. حفره ای که میمیکد آنچه را که نیست.

علیت مفهومی متناقض است برای تک عنصر. در تعدد تک عنصرها هم مشکلش رفع نخواهد شد. تغییر مفهومی متناقض است برای تک حالت. تکثر فضای حالات نیز فطرت متناقض او را تغییر نمی دهد. بی نهایت برای فضای حالات همان قدر بی معناست که تسلسل برای علیت. تناقض وجود وارثی از هر دوی آنهاست. حالت ساده شده آنرا را ترسیم کن. نطفه سیاهی در میان هیچ ها. میمکد چیزی را که نیست. نه دلیلی ندارد و نه مقصدی. او نمی توان قائم بر خویش باشد. چیزی می خواهد که بر او چنگ زند. دلیلی که توجیه اش کند. محسوسی که بمکدش. او به تنهایی بی معنی است. خاصیتی که در تک نیست را نمی توان با تکثیر آن ایجاد کرد. تک دلیلی پیش از او نیز برایش نجاتی نیست. او نیز به بی معنایی اوست وقتی تنها بود. او را به درون خود میکشد و عنصر واحد بی معنا خواهند شد. تکثیر عناصر فاقد خاصیت دست نیافتی برای او نجاتی نیست.


    لینک


 

زانو میزند. مرگ را آرزو میکند. خیالی که تجسمی نمی تواند داشته باشد. فریب میدهد خود را تا چیزی باشد برای التماس کردن. هست آرزو میکند نیست را. چیزی که نمی داند چیست را. تنها میخواهد فرار کند. متضاد ماهیت خود را تمنا میکند. نه برای آنکه میپسندد آنرا. که او هیچ نیست. تنها فریبیست برای گریختن. گریختن از حالتی که غیر از آنرا نمی شناسد. خواسته ای ابلهانه. اما تراوش آزاریست که همه او شده. نمیداند چیست اما این جمله متناقض نزدیک ترین تماناست که به ذهنش میرسد. تمانای نیستی برای هست. تمنای نابودی برای وجود. تیر میکشد و التماس میکند. نمیداند چیست این که همه او شده. تمنای چیزی که نیست. فکر از دیوانگی ورم میکند. زجه میزند. آرزو میکند نیستی را. ماهیتی که نیست را. مانند دور تکرار میشوند مفاهیم بی سرانجام. زجری که پایانی ندارد. فرسایش تناقض اولیه. چیزی که زاییده چیزی نبود. زاییده ای که زاینده ای ندارد. این تعبیری از ماهیت متناقض اوست. او نطفه اولیه بود. در میان هیچ ها. چیزی نبود که به آن چنگ بزند. نه قبل تری و نه بعد تری. نه مبدائی و نه سرانجامی. او نباید میبود اما بود. بود بی علت. حلقه ای که بر خویش آویخته. تا ابد بر خویش خواهد پیچید و به چیزی غیر نخواهد رسید. فراموشی را آرزو کن بر دانایی. تعبیری ممکن تر از آن نیستی. فراموش کن همه را. تا نیست شوند بنای تمام مفاهیم. مرا دوایی ده از فراموشی. این تنها تعبیر ممکن از نجات است.


    لینک


 

سلام بر کلافگی وجود وقتی چیزی برای چنگ زندن نیست. روزها که آغاز میشوند سر درد شروع میشود. حجم تهی که رسالت اشباع آن بر من است. جیغ میزنم از بازی بیهوده. راهی نیست. تمایلات را فرقی نیست. چیزی را بر چیزی برتری نیست. همه را التماس میکنم تا پر کنند حجم خالی بر عهده مرا. اما این چاه مکنده تمام نمیشود. از من می پرسد چرا زنده مانده ای؟ ساده است. زیرا باور ندارم مرگ هم پایانی باشد بر چاه مکنده. جسم میمیرد، اقتضائات دگرگون خواهد شد، اما نطفه شوم زایل شدنی نیست. این نه خاصیت، که ذات نطقه وجود است. مکیدن چیزی. چیزی که نیست. این اولیه ترین ماهیت است. نقطه سیاه که میمکند چیزی را که نیست. تناقض اولیه وجود. این صورت تجریدی تناقض اولیه است. میمکد دلیلی را که نیست. میمکد خواسته را که نیست.

خواستن را مقصدی نیست. زیرا مرگ آن خواهد بود. رفتن را سرانجامی نیست. زیرا مرگ مفهوم رفتن است. میمکد ضد خود را. چیزی که نمیتواند با آن جمع باشد. تناقض اولیه. فرسایسی که تا ابد ادامه دارد. دلیلی که دلیلی ندارد. خواستنی که خواسته ای نمی توان بر آن شمرد. زیرا اگر داشت روزی نیست میشد. فطرت تناقض اولیه در فرسایشی تمام نشدنی است. مفاهیم متناقضی که هرگز به هم نخواهند رسید. پس تا ابد در پی هم خواهند دوید و چرخ وجود خواهد چرخید. نطفه شوم نخواهد مرد.

پس دیگر نپرس از ابتدایی که قبل تری ندارد. از دلیلی که دلیلی ندارد. از خواسته ای که مقصدی ندارد. این نطفه اولیه است. آنچه تجزیه شدنی نیست. آنچه دلیلی ندارد. که خود با خود تعریف میشود. هست در حالی که منشائی ندارد. میدود در حالی که مقصدی ندارد. علتی را طلب میکند که ندارد. علیت نیز مانند خواستن است. چرا علیت را تقدس میکنی؟ علیت فطرت ماست. طلب دلیل و مبداء میلی است مانند خواستن. میلی که تعریف من است، ماهیت من است. همانند حس کردن که ابتدایی ترین ماهیت توست در لایه پست تر مفاهیم. ابتدایی ترین تعریف از ماهیت تو، از وجود، همین میکدن است. او را قداستی نیست جز آنکه تمام ماهیت توست. دلیلی ندارد. "دلیل" را طلب میکنی باز؟ این فطرت توست. فطرتی که اثباتی ندارد. تنها اثبات او هست توست. او ابتدایی ترین است. میدانم که قبل تر را جستجو میکنی. این ماهیت توست.

بدان که هست قائم بر یک تناقض است. میلی که پاسخی ندارد. خواستنی که خواسته ای ندارد. طلب علت بر چیزی که دلیلی ندارد. جستجوی قبل تر آنگاه که ابتدایی ترین است. تناقض اولیه تا ابد بر هم خواهد سایید.


    لینک