میخواهم برایت باز گو کنم داستان ساده را. داستان ساده هر آنچه هست. چشم که گشود در بهت فرو رفته بود. نگاه کن به آنچه هست. مفاهیم، محسوسات، میل ها و خیال ها. شکل ها و رنگ ها در هم می آمیزند و آغاز میکنند آفرینش را. آنچه پایانی ندارد. آنچه در دست گرفتنی نیست. آنچه همه ممکن است. در هم میپیچد و میزاید ابعاد خارج از شمار را. بهت شعور تو را زایل خواهد کرد. هیچ چیز بر مرزهای حیطه ممکن مهار نیست. افساری بر آن نتوان زد. خود را میسپاری به بهت و جنون آن. مسخ میکند تو را. دیوانگی بی انتهای آن تو را به سجده وا خواهد داشت.
مردمان کرور کرور، کور هیبت آن بودند. معدودی شعور را باز یافتند از سلطه هیبت مسخ کننده. سلاح اندیشه به دست هیبت هست را در پیمانه قاعده ها ریختند. تلاشی که مسخره می نمود. دریا در تسلط پیمانه ها تسخیر نخواهد شد. بهت همچنان پایدار بود. توری را اندازه آن نبود که جا دهد حجم جوشنده هست را.
پیچیدگی و تنوع ساده بودند. الگویی حاصل از تکرار عنصری ساده. تعدد مقابل وحدت مفاهیم بود. اگر این تقابل آشکار بود بی شک میدانستی باید کدام طرف بایستی. اما فریب مشخصه تعدد است. رویای بی نهایت جز توهمی سست نبود. بی نهایت دو تکه بود و نه بیشتر. تکرار افزوده بر عنصر اولیه. آنرا هر چند بار که بخواهی میتوانی تکرار کنی.
نگاه کن به الگوی ساده. میتواند آنقدر فریبکار باشد که هیبتی عظیم و دست نیافتنی را ترسیم کند. اولین بار که فریب آن آشکار شد "تسلسل" بود. هر چیز باید دلیلی داشته باشد. قبلی هم باید دلیلی داشته باشد. دانه های زنجیر علیت به درازا کشیده میشوند. بسیاری گم میشوند در تکرار حلقه های علیت. پیچیدگی زاییده تکرار گم میکند سئوال ساده را. آنچه علتی ما قبل خود ندارد پوچ و بی ارزش است. اما بنای عظیم شاخه های در هم تنیده نظام جاری علیت بسیار استوار و موجه جلوه می کند. علت های آراسته چیده در کنار هم در ریزترین اجزاء. اینها موجه میکند آنرا.
"تسلسل" عریان کردن این فریب است. وقتی ابتدایی نمی شناسی، هیبت عظیم زنجیر دلایل به همان پوچی تک عنصر بی علت است. نمی توان گفت زنجیر دلایل تا بی نهایت امتداد دارند. این "بی نهایت" یک "توهم" است. یک توهم گنگ برای نسبت دادن "خصوصیتی نا ممکن" به آن. چنین ماهیتی ممکن نیست تا بتوان نسبت داد خاصیت ریشه دلایل را به آن. توهمی گنگ و غیر قابل ترسیم که برای خود میسازیم تا خاصیت محال را به او نسبت دهیم.
ساختن توهم پوچ "بی نهایت" مصداق های متعدد دارد. آنجا که از اتمام فضای حالت و محسوسات سخن به میان می آید. آنجا که بحث از ارضاء و طلب تغییر و ارتقاء است. گفته میشود فضای حالات، مطلوبات و کمال نا متنهاهی است. برای اینکه مشکل رسیدن به انتها و بی معنا شدن وجود، در مرگ تغییر به حالت بیشتر را حل کنند. فضای حالات هیچگاه تمام نمیشود. تا ابد جا برای پیش رفتن است. نمونه ای دیگر از نسبت دادن خاصیت نا ممکن به توهمی گنگ که بی نهایت نامیده می شود. مثالی دیگر از داستانی مشابه.