کودکی در دنیای بزرگتر ها ...



 

هوا سرد بود شاید. چشمانم تباه شده بود. سرما را به یاد نمی آوردم. حس ها مرده بودند در حادثه ای دور. مرد به سمت من آمد. دستم را گرفت. کشید مرا تا ببرد با خود. ببرد به جایی غیر از اینجا. دیر شده است اما. تو میدانی مرا کجا می برد. آیا کسی دست مرا گرفته بود. فکر میکنم تا دلیلی بیابم. چشمان کور شهادت نخواهند داد. گوشهای کر دلالت نخواهند کرد. چه زمان بود که کسی دست مرا گرفت. چه شد که این خیال در من روییدن گرفت. هر چه دنبال اثبات میگردم سست تر میشود. همانند تمام بنای عقاید. به دنبال استوار کردنشان بودم. هر چه تلاش میکردم اما سست تر میشدند. توهم پایدار ترین حالت بود. ندانستن استوارترین زمین بود برای بنای ایمان. هر چه جستجو کنی محو تر خواهد شد.


    لینک


 

نسیمی بدین سو می آید. تن بی جانم آنرا لمس میکند. چشمان بی رمق به جستجو بیدار شده اند. دست میکشم رد پای اتفاق نادر را. درنگی نپاییده محو شده است. فکر تقلا میکند. خیال جنبیدن میگیرد. توهم امید سو سو میزند دیگر بار. حادثه وزیدن نسیمی. چیزی که تغییر دهد حالت ساکن را. اگر روزی روشنایی بازگردد خواهی دید گیاه حماقت را. مزرعه ای سیاه که تنگ تمام زمین را فرا گرفته. نگاه کن که حادثه نسیم عادت شده است. اینجا پر بود از اشیاء رنگارنگ. هنوز هم شاید هست. عادت دیدن محو کرد آنها را. قاعده ای نزدیک به عنصر بنیادین. چیزی که حیات را اندک میکرد. همه چیز را میمیراند جز نطفه سیاه مرا. چیزی که زنده بود آنگاه که همه چیز مرده بود. پایداری، گویا تنها قاعده نطفه سیاه است. اما او به تنهایی فاقد معناست. مفاهیم همه خاکستر شده اند. تکه ای مانده اما هنوز. فاصله ی گنگ میان مرگ و نیستی. هنوز تکه ای از وجود باقی مانده. تکه ای که نیستی برایش ممکن نیست. تکه ای پایدار. اما او به تنهایی فاقد معناست. تقلا میکند تا معنایی برای خود پیدا کند. جز او اما هیچ نیست. جلوه ای از تناقض اولیه. او نباید وجود داشته باشد اما وجود دارد.


    لینک


 

آدمها بیشترشان مرده اند. هر ظرفیتی بعد از مدتی اشباع میشود. هر چقدر هم که بزرگ باشد بعد از مدتی تمام میشود. صداها محو شده اند در گذر طولانی زمان. زمانی فکر ها آنقدر میجوشید که کاغذ طاقت گنجاندنشان را نمی آورد. دیگر اما حرفی نمانده. سالهاست دنبال جرقه ای نو میگردم. گریختن از دست قاتل زمان محال است. خونت را آرام میمکد. هر چقدر هم که تنومند باشی بلاخره از پای در خواهی آمد. دیرتر و زودتر معنی ندارد. بلاخره از پای در خواهی آمد. آدمها وقتی تمام میشوند، رام میشوند دیگر. تکه ای لمس. همان طور که تکانش میدهند تکان میخورد. قدرتی نمانده. اراده ای نمانده. زمان همه چیز را خشک خواهد کرد. آنها را نقشی ثابت در موزه فراخ خواهد کرد. آنجا که اثباتیست برای پوسیدگی همه چیز. هیچگاه استثنائی وجود نداشته.

از خود میپرسم از دشمن زمان. از قانون ناپایداری. هیچ حالتی قادر به دوام نیست. زائل میشود در عبور زمان. فکر دست میکشد بر ماهیت گنگ زمان. تلاش میکند تا از هم بشکافدش. چیزی که خارج از دسترس اوست. اصالت از آن ماهیت زمان است یا قانون زائل شدن؟ کدام یک دیگری را زاده اند. کدام یک ابتداست. دست میکشد به سوی نطفه سیاه اولیه. آنچه همه مفاهیم از آن بیرون میجهد. در کابوس هایم به دنبال او میدوم. هیبت سیاه که از آن آتش وجود به بیرون می دمید.


    لینک


 

هیچ حالتی از ارضاء نیست. مطلوب حالتیست که وجود ندارد. وقتی بدست آمد دیگر مطلوب نیست. بذر امید در نادانی می روید. توهمی که در ندانستن مجال ظهور دارد. اگر لمس شود خواهی دانست که بی ارزش است. تناقض اولیه. نطفه سیاه چیزی را میمکد که وجود ندارد. گاه خود را می فریبد که آنچه است که لمس نکرده ام. وقتی لمس شد میداند که مطلوب نیست. برای او هیچ پاسخی نیست. چاه مکنده هیچگاه پر نخواهد شد. فریبی که سالهاست تکرار میشود. اما هنوز قاعده نشده. هیچگاه حالتی از ارضاء دیده نشده. تنها امید آن بوده که در نگشته ها روزی پیدا شود. حتی نمی توانی تصویری از آن ترسیم کنی. نه تعریفی دارد، نه مشخصه ای. آن چیست که بدنبال آن میگردی و هیچ نشانه ای از آن نیست. حتی در خیال هم شمایلی از آن نیست. آن هیچ نیست. هیچ حالتی از ارضاء وجود ندارد. حقیقتی ساده تر از آن چیزی که می پنداشتیم. پیچیدگی قانون تغییر همه اش فریبی بود برای حقیقت ساده ابتدایی.

تناقض اولیه آشکار میشود. چاه مکنده وجود. چیزی را میمکد که وجود ندارد. این تناقض تا ابد بر خویش فرسوده خواهد شد.


    لینک


 

آهنگ ها تمام شده اند و دیگر ندایی نمانده برای گوش دادن. نگاه کن ای شریک درد تمام نشدنی. پاییز شد و برگها زیبا شدند. برای من اما تکراری بود از پس این همه سال. زمستان آمد و اندوه دیگر مرا تکان نداد. تمام ظرفیت زیبایی را بارها تجربه کرده ای. در برکه متروک فرو میروم. تقلا میکنم تا در آب حل شوم. نطفه سیاه به هیچ چیز قابل تجزیه نیست. در چیزی حل شدنی نیست. روزها تکرار میشوند و رنگها پوسیده تر. نقش پوسیده محو میشود و تنها نطفه سیاه می ماند. نطفه سیاه من. آنچه زائل شدنی نیست. نعمت بزرگ که اینک نفرت تمام نشدنی گشته. بر کنار آب مینشینم. قطره ها از من بر سیاهی ها میچکد. نمیدانم چه کنم با او. مدتهاست که او را بر من نهاده اند. نمیدانم این من را چه کنم. مسئولیتی که تمام شدنی نیست. نعشه اش را به کدام سو بکشانم. به چه سرگرم دارم ذاعقه تمام نشدنی اش را. او زیاد است برای من. صحنه ها را مرور میکنم. خاطره ها را هر چه دور تر می یابم. چه شد که او زاده شد. چه وقت بود و چه حادثه. هر چه میگردم ابتدایی ندارد. ابتدای دیوانه کننده. نقطه سیاه را هر چه کند و کاو کنی منشائی نخواهی یافت. کابوس تناقض اولیه خداوند. من یا خود اویم یا تجلی ای از او. او را چرایی نیست. آنچه قائم به چیزی نیست.


    لینک


 

کسی را صدا میزنم. صدا ها التماس میکردند سطوح مرده را. سربازان بیهوده که در مرزهای دور جان میدهند. کسی نمیداند سرنوشت آنها را. کسی نمی داند سرنوشت ما را. آسمان روزهای تیره است و آسمان شبها سرخ. کسی نیست تا فریاد مرا بشنود. آخرین نفر را سر بریدند. بی آنکه کسی در تماشای آن اندوه بخورد یا حتی بخندد. مردن او بیهوده است. زنده ماندنش بیهوده است. کسی نیست تا حادثه ای را تماشا کند. زمان به پیش باز میگردد تا نشخار کننده ای برای محسوسات پیدا کند. آنها چه زمان بود که مردند. جستجوی بیهوده. پاسخ آشکار. چیزی نیست آنچنان که هیچگاه نبوده. رنگ ها جان میدهند وقتی ناظری نیست تا ببیندشان. تا کی بیدار خواهی ماند؟ انتظار تکه نانی که بودن را با بلعیدن آن توجیه کنی. تکه نانی نیست برای سرزمین مرده. مفاهیم و اشکال محو شدند آرام آرام. کسی نبود تا آنها را فهم کند پس با نیستی یکسان شدند. شاید ابتدا چشمها مردند و در پی آن رنگها. شاید ابتدا رنگها مردند و سپس چشمها بیهوده شدند. تقدم و تاخری نیست. هیچکدام نبوده اند هیچگاه. مرد وقتی کور شد بودنش کمرنگ تر شد. وقتی کر شد کمرنگ تر. وقتی دیگر چیزی نبود برای حس کردن بودن بی معنی شده بود. زمین خالی بود. چیزی نبود برای چنگ زدن. چیزی برای نوشیدن. آیا این انتها بود؟ دست میکشید تا انتها را لمس کند زود تر. جلوتری نبود. راه رفتنی معنی نداشت. اما انتهایی هم نبود. انتهای هیچ ها دیواری نبود. سرانجامی هم نبود. هیچ نبود. به هر سو که میرفت. خود را مرور کرد. او چیست. چرا زائل نمی شود. چیست که مانده است وقتی هیچ نمانده. درون او نطفه ای سیاه بود. چیزی که خود، مرگ را تعریف میکرد. پس ابتدایی تر بود از هر آنچه که ممکن بود. مرگ متاخر او بود. نیستی پس از او بود. نطفه سیاه ابتدا بود. پس ابتدا در چنگ مفاهیم متاخر خود نخواهد آمد. ابتدایی که قبل تری نداشت. همه زنجیر ها آتش گرفته بودند. سوختند تا ابتدای خود. اما ابتدا را سوختنی نبود. سوختن و آتش و نیستی همه زاییده های او بودند. آتشی نمانده بود تا او را بسوزاند. او ابتدایی بود که قبل تر از او چیزی نبوده.


    لینک


 

حالت شیرین را به یاو آور. چهره کریه حال را مرور کن. ترس ما نابودی حالت شیرین نبود. آنچه ما را به نفرت کنونی دچار کرد. ترس بزرگ پایداری حالت شیرین بود. باقی ماندن در حالت شیرین آنرا عادتی تلخ کرد. و آنگاه که استمرارش همیشگی شد، کابوسی شد تا التماس کنی جایی غیر از آن بگریزی. حالتی از ارضاء نیست. همیشه باید بگریزی از حالتی به حالتی دیگر. از هر حالتی که به آن دچار است فرار میکند. دور گریختن را پایانی نیست. پس وجود آنگاه که قاعده سرگیجه تمام نشدنی را یافت، نیستی را آرزو کرد. وجود وقتی نیستی را طلب میکند. چیزی که نه تصوری از آن دارد و نه تعریفی. او توهم نیستی را میسازد تا بفریبد خود را. نیستی را تصویر کن. چیزی که ممکن نیست. درک کردن و تصویر کردن مفاهیمی اند که با نیستی قابل جمع نیست. خیال میکند نیستی محسوسی ایست شیرین. هیچ چیز از آنچه در فضای وجود، تو از آن مطلعی، با نیستی قابل جمع نیست. چیزی را آرزو میکند که ممکن نیست. چیزی که نمیداند چیست.

وجود وقتی آرزو میکند نیستی را. تناقضی آشکار. "مطلوب، حالتی ایست که وجود ندارد". این قاعده است. نه بدان معنی که مطلوب در دسترس نیست. به آن معنی که هر آنچه در دسترس باشد مطلوب نیست. تناقض اولیه. وجود چاهی مکنده است که هیچ گاه اشباع نخواهد شد. او ضد خود را میطلبد. هر چیز، آنگاه که لمس شد دیگر مطلوب نیست. مطلوب، آنچه است که لمس شدنی نیست. او لمس شدن آنچه لمس شدنی نیست را میخواهد. بیداری تناقض اولیه. آنچه او لمس نکرده. چیزی که نه تصویری از آن دارد، نه خیالی. تناقض اولیه تا ابد بر خویش فرسوده خواهد شد. خواهد مکید چیزی را که نیست. پس هیچگاه آرام نخواهد گرفت. چاه مکنده هیچ گاه پر نخواهد شد. هیچ حالتی از ارضاء تعریف شدنی نیست. تلاش خواهد کرد تا در درون خود بکشد آنچه را که خاصیتش آن است که بیرون از اوست. پس زمانی که به درون خود کشیدش دیگر خاصیت خود را از دست داده. تناقض اولیه تا ابد بر خویش فرسوده خواهد شد. این تصویر ایست از ماهیت واحد تناقض اولیه.


    لینک


 

گلدان ها هنوز روبروی پنجره مانده اند. ساقه های خشک در نسیم عصرها تکان خواهند خورد. این تمام اندوخته من است. برای همیشه ی از اکنون تا ناکجا. مرگ اجتناب ناپذیر بود. برای تو و برای هر آنچه مرا به نگریستن فرا میخواند. از خانه که بیرون می آیم روبرویم خالیست. جایی نیست برای انتخاب کردن، برای کوچ کردن. این آخرین تکه زمین است. تنها جزیره من مانده. در میان توده هیچ ها. تمام اطراف را احاطه کرده. کمی که از زمین خانه جلو روم میتوانم لمسش کنم. همه چیز را بلعیده. تنها مرا نبلعیده. و زمین خانه فرسوده مرا. وحشت زده از توده سیاه فرار میکنم به حفره دیوارهای خانه. از هر سو احاطه کرده حاشیه های نزدیک را. با خود می اندیشم که چرا مانده ام. داستان تمام شده. دیگر حادثه ای روی نخواهد داد. حتی مرگ. این حالت پایان است. آیا الاهه مرگ مرا فراموش کرد. صدایش میکنم. دیگر چیزی نیست. داستان تمام شده است. من مانده ام با حالت ثابت پایان. دیوارهای فرسوده را نوازش میکنم. دیوارهایی که فرسوده تر نخواهند شد. اینها تابوت من است. این خود مرگ است. ما را از ابتدا تصویری از مرگ نبود. مرگ رویای آنچه نبود بود. خوب نگاه کن به اطراف. این همان حالت مرگ است. موجود حسگر هرگز حس نخواهد کرد نیستی را. مرور کن خواسته متناقض را. میخواستی نیستی را حس کنی؟ از مطلوب نیستی بنوشی. آنرا با حس آرامش نقاشی کرده بودی؟ شفاف نگاه کن به تناقض آشکار. کام وجود هرگز شیرین نخواهد شد از چشیدن از نیستی. این شیرینی تعریف شدنی نیست. این یک تناقض است.


    لینک


 

ساکت است. صداهایی که هم فرصت اند و هم دشمن. جنبشی نیست از آن دور دست. از آن دور دستی که ابتداست. گاه بی دلیل میجنبد و گاه بی دلیل آرام است. بخت را باید نفرین کرد برای هر دو حالتش. وقتی صداها بر خواسته اند دشنام میدهی گوشها را که در دام رعشه های بی هویت اسیر اند. آنگاه که آرام گرفته اند التماس خواهی کرد چیزی را برای شنیدن. من دیگر فکر نمیکنم. دیگر به دنبال راه حل نیستم. تنها توصیف میکنم تقدیر شوم را. نیستی و هست را مرزی کمرنگ مانده. ماهیت هست سست گردیده و نیستی ماهیتی مرعی شده. نمیدانم هیچ کدام را. ماهیت واحد که هر دو خاصیت را تداعی میکند. به کنار پنجره که بروی، بیرون را که بنگری، هیچ نیست. گاه سایه اجسامی بر گرد زمین خالی آشکار است. چیزی که میدانی هیچ نیست. و گاه که گردها آمده از هیچ کجا به ناکجای باز گردند، زمین کامل عریان است. هست و در مقابل توست. لمس میکنی هیچ را. نیستی ماهیت پیدا کرده. لااقل به آن نزدیک شده.           

صدایی در گوش من تکان میخورد. صدایی نیست. میدانم و انکار میکنم. هستی و نیستی آمیخته اند. نه هست را اثباتی هست و نه نیست را. مسئله را صورتی دیگر است. نه نیست را اصلالتی هست و نه هست را. تک حالتیست آمیخته از خاصیت هر دوی آنها.


    لینک


 

احساس ها گاه از زمین بیرون میجوشند. گاه سالها بر ترک های آن زمین التماس میکنی و زمین خشک است. کلافه میشوم و زمین را میکنم. هر چقدر که میکنم چیزی نیست. آنچه مبدائی ندارد. اشتباه بزرگ را تکرار کرده ای. هیچگاه از علت چشمه جوشنده نپرس. زمین را که بکنی میبینی زیرش هیچ نیست. آنگاه که نقاب را پاره کردی و نیستی پس آن آشکار شد دیگر نخواهی توانست آنرا از نو بسازی. مانند سرابی که زمانی که به اثبات آن اسرار ورزی نابود خواهد شد. نباید آنرا از هم بشکافی تا اصالتی را در پس آن بازیابی. چیزی آن پشت نیست. ماهیت ها بر هیچ استوارند. چرایی ندارد. این همان ابتدایی است که چرا ندارد. بپذیر آنها را به همین شکل. وگرنه در ماهیتشان که دقیق شوی محو میشوند. آنها هیچگاه نبوده اند. بپذیر سهم خویش را از جرعه هایی که از نیستی پدیدار میشوند. آنها از منشائی سرچشمه نمیگیرند. چکیدن زائده هایی از هیچ حادثه ای عجیب است. فکر کردن به آن تو را تباه خواهد ساخت. فراموش کن خاطره نگریستن به حادثه دیوانه کننده را. کاسه ات را مقابل خود بگیرد. به انتظار بنشین تا زائده ای از هیچ در آن شکل گیرد.


    لینک


 

کودکی هایم را آرزو میکنم. ترسی که آمیخته بود با چشمهایم. پنهان میشدم در تاریکی گوشه اطاق. تو میدانی که بغض و تنهایی همبازی شیرین کودکی هایم بوده است. وقتی پتو را تنگ بر سرم میکشیدم. جایی بود که پنهان شوم. گریه هایم را بی واهمه با سایه گنگ همنشین تنهایی هایم بازگو کنم. خیال سایه سیاه میشنید بغض های انباشته مرا. و من زمانی که با او تنها بودم آرام میشدم. گوشه تاریک اطاق مامنی بود فقط برای ما. برای پناه بردن و بیرون نیامدن برای هیچ گاه اگر نمیخواستی.

آدم ها پیر که میشوند همه چیز را میبازند. رعشه ای بیرحم ویران میکند بنای خیال و رویاها شان را. رعشه دانستن مغز فرسوده مرا رها نخواهد کرد. خیال سایه ای نیست تا لمس کند نجوای شکستن مرا. میدانم آنجا چیزی نیست. و گوشه تاریک که دیگر مامنی نیست. آرزو میکنم فرار کنم. به جایی دور. به اندازه گوشه تاریک کودکی هایم دور از دسترس هر چیز و ماهیتی. افسوس. میدانم جایی نیست برای پنهان شدن.

ما را عاقبتی نیست چونان دلیل و مبدایی که نبوده است. تنها وظیفه مستمر تحمل کردن است. وظیفه ای که در تنگنای عرصه مفاهیم ممکن فطرت غیر قابل انکار توست. نمیتوان از آن سر باز زد. آغشته فطرت وجود است. تو بی اراده بر چرخیدن چرخ دنده ها مستمر خواهی بود. این همه ماهیت توست. جز تعبیر واحد تعبیری نیست از وجود تا برگزینی یا حتی خیالش کنی. بیزاری از ماهیت خود. فرسایش تناقض اولیه. ماهیتی که تمام عرصه ممکن بود. فرار میکرد از خود اما جایی غیر از او نبود. او ابتدایی بود که قبل تری نداشت. یاد آور کابوس خدواند. او تمام محدوده ممکن بود. آن ور تری نبود تا بگریزد. او ظرف ابتدایی بود.


    لینک


 

خاصیتی را که تک ندارد نمی توان از متعدد کردن آن بدست آورد. این فریب متداول تعدد است. علیتی را که در تک عنصر قابل حصول نیست با تعدد عناصر هم نمی توان بدست آورد. وقتی تک عنصر مجرد موجه نیست، با تکثیر زنجیره دلایل نیز نمیتوان آنرا موجه کرد. منطق می گوید که تسلسل باطل است.

برای تک حالت خاصیت ارضاء قابل تصور نیست. محسوسات بر تغییر استوار است. وجود در سکون بی معنی است. حفره سیاهی که می میکد چیزی را بیرون از خود. هیچ حالتی نیست که سکون در آن حالت ارضاء باشد. تکان خوردن، خواستن و مکیدن چیزی، فطرت و ابتدایی ترین تعریف وجود است. وقتی خاصیت ارضاء برای تک حالت قابل تصور نیست، از تکثیر فضای حالات نیز نمی توان به این خاصیت رسید. مانند تسلسل در علیت است. می گوید هر چقدر در فضای حالات گسترده شوی باز هم بیشتری هست برای زنده ماندن تغییر. این همان فریب "توهم بی نهایت" است. وجود وقتی در تک حالت قابل دوام نیست تکثیر تک حالت ها هم نمیتواند چینین موهبتی به او عطا کند.

فریب تعدد را از داستان علیت می زداییم و طرح ساده آنرا ترسیم می کنیم : تک عنصری که علتی ندارد. برای تعدد فضای حالات نیز میتوان چنین کرد. طرح ساده آن چنین است : خواستنی که پاسخی ندارد. حفره ای که میمیکد آنچه را که نیست.

علیت مفهومی متناقض است برای تک عنصر. در تعدد تک عنصرها هم مشکلش رفع نخواهد شد. تغییر مفهومی متناقض است برای تک حالت. تکثر فضای حالات نیز فطرت متناقض او را تغییر نمی دهد. بی نهایت برای فضای حالات همان قدر بی معناست که تسلسل برای علیت. تناقض وجود وارثی از هر دوی آنهاست. حالت ساده شده آنرا را ترسیم کن. نطفه سیاهی در میان هیچ ها. میمکد چیزی را که نیست. نه دلیلی ندارد و نه مقصدی. او نمی توان قائم بر خویش باشد. چیزی می خواهد که بر او چنگ زند. دلیلی که توجیه اش کند. محسوسی که بمکدش. او به تنهایی بی معنی است. خاصیتی که در تک نیست را نمی توان با تکثیر آن ایجاد کرد. تک دلیلی پیش از او نیز برایش نجاتی نیست. او نیز به بی معنایی اوست وقتی تنها بود. او را به درون خود میکشد و عنصر واحد بی معنا خواهند شد. تکثیر عناصر فاقد خاصیت دست نیافتی برای او نجاتی نیست.


    لینک


 

زانو میزند. مرگ را آرزو میکند. خیالی که تجسمی نمی تواند داشته باشد. فریب میدهد خود را تا چیزی باشد برای التماس کردن. هست آرزو میکند نیست را. چیزی که نمی داند چیست را. تنها میخواهد فرار کند. متضاد ماهیت خود را تمنا میکند. نه برای آنکه میپسندد آنرا. که او هیچ نیست. تنها فریبیست برای گریختن. گریختن از حالتی که غیر از آنرا نمی شناسد. خواسته ای ابلهانه. اما تراوش آزاریست که همه او شده. نمیداند چیست اما این جمله متناقض نزدیک ترین تماناست که به ذهنش میرسد. تمانای نیستی برای هست. تمنای نابودی برای وجود. تیر میکشد و التماس میکند. نمیداند چیست این که همه او شده. تمنای چیزی که نیست. فکر از دیوانگی ورم میکند. زجه میزند. آرزو میکند نیستی را. ماهیتی که نیست را. مانند دور تکرار میشوند مفاهیم بی سرانجام. زجری که پایانی ندارد. فرسایش تناقض اولیه. چیزی که زاییده چیزی نبود. زاییده ای که زاینده ای ندارد. این تعبیری از ماهیت متناقض اوست. او نطفه اولیه بود. در میان هیچ ها. چیزی نبود که به آن چنگ بزند. نه قبل تری و نه بعد تری. نه مبدائی و نه سرانجامی. او نباید میبود اما بود. بود بی علت. حلقه ای که بر خویش آویخته. تا ابد بر خویش خواهد پیچید و به چیزی غیر نخواهد رسید. فراموشی را آرزو کن بر دانایی. تعبیری ممکن تر از آن نیستی. فراموش کن همه را. تا نیست شوند بنای تمام مفاهیم. مرا دوایی ده از فراموشی. این تنها تعبیر ممکن از نجات است.


    لینک


 

سلام بر کلافگی وجود وقتی چیزی برای چنگ زندن نیست. روزها که آغاز میشوند سر درد شروع میشود. حجم تهی که رسالت اشباع آن بر من است. جیغ میزنم از بازی بیهوده. راهی نیست. تمایلات را فرقی نیست. چیزی را بر چیزی برتری نیست. همه را التماس میکنم تا پر کنند حجم خالی بر عهده مرا. اما این چاه مکنده تمام نمیشود. از من می پرسد چرا زنده مانده ای؟ ساده است. زیرا باور ندارم مرگ هم پایانی باشد بر چاه مکنده. جسم میمیرد، اقتضائات دگرگون خواهد شد، اما نطفه شوم زایل شدنی نیست. این نه خاصیت، که ذات نطقه وجود است. مکیدن چیزی. چیزی که نیست. این اولیه ترین ماهیت است. نقطه سیاه که میمکند چیزی را که نیست. تناقض اولیه وجود. این صورت تجریدی تناقض اولیه است. میمکد دلیلی را که نیست. میمکد خواسته را که نیست.

خواستن را مقصدی نیست. زیرا مرگ آن خواهد بود. رفتن را سرانجامی نیست. زیرا مرگ مفهوم رفتن است. میمکد ضد خود را. چیزی که نمیتواند با آن جمع باشد. تناقض اولیه. فرسایسی که تا ابد ادامه دارد. دلیلی که دلیلی ندارد. خواستنی که خواسته ای نمی توان بر آن شمرد. زیرا اگر داشت روزی نیست میشد. فطرت تناقض اولیه در فرسایشی تمام نشدنی است. مفاهیم متناقضی که هرگز به هم نخواهند رسید. پس تا ابد در پی هم خواهند دوید و چرخ وجود خواهد چرخید. نطفه شوم نخواهد مرد.

پس دیگر نپرس از ابتدایی که قبل تری ندارد. از دلیلی که دلیلی ندارد. از خواسته ای که مقصدی ندارد. این نطفه اولیه است. آنچه تجزیه شدنی نیست. آنچه دلیلی ندارد. که خود با خود تعریف میشود. هست در حالی که منشائی ندارد. میدود در حالی که مقصدی ندارد. علتی را طلب میکند که ندارد. علیت نیز مانند خواستن است. چرا علیت را تقدس میکنی؟ علیت فطرت ماست. طلب دلیل و مبداء میلی است مانند خواستن. میلی که تعریف من است، ماهیت من است. همانند حس کردن که ابتدایی ترین ماهیت توست در لایه پست تر مفاهیم. ابتدایی ترین تعریف از ماهیت تو، از وجود، همین میکدن است. او را قداستی نیست جز آنکه تمام ماهیت توست. دلیلی ندارد. "دلیل" را طلب میکنی باز؟ این فطرت توست. فطرتی که اثباتی ندارد. تنها اثبات او هست توست. او ابتدایی ترین است. میدانم که قبل تر را جستجو میکنی. این ماهیت توست.

بدان که هست قائم بر یک تناقض است. میلی که پاسخی ندارد. خواستنی که خواسته ای ندارد. طلب علت بر چیزی که دلیلی ندارد. جستجوی قبل تر آنگاه که ابتدایی ترین است. تناقض اولیه تا ابد بر هم خواهد سایید.


    لینک


 

میخواهم برایت باز گو کنم داستان ساده را. داستان ساده هر آنچه هست. چشم که گشود در بهت فرو رفته بود. نگاه کن به آنچه هست. مفاهیم، محسوسات، میل ها و خیال ها. شکل ها و رنگ ها در هم می آمیزند و آغاز میکنند آفرینش را. آنچه پایانی ندارد. آنچه در دست گرفتنی نیست. آنچه همه ممکن است. در هم میپیچد و میزاید ابعاد خارج از شمار را. بهت شعور تو را زایل خواهد کرد. هیچ چیز بر مرزهای حیطه ممکن مهار نیست. افساری بر آن نتوان زد. خود را میسپاری به بهت و جنون آن. مسخ میکند تو را. دیوانگی بی انتهای آن تو را به سجده وا خواهد داشت.

مردمان کرور کرور، کور هیبت آن بودند. معدودی شعور را باز یافتند از سلطه هیبت مسخ کننده. سلاح اندیشه به دست هیبت هست را در پیمانه قاعده ها ریختند. تلاشی که مسخره می نمود. دریا در تسلط پیمانه ها تسخیر نخواهد شد. بهت همچنان پایدار بود. توری را اندازه آن نبود که جا دهد حجم جوشنده هست را.

پیچیدگی و تنوع ساده بودند. الگویی حاصل از تکرار عنصری ساده. تعدد مقابل وحدت مفاهیم بود. اگر این تقابل آشکار بود بی شک میدانستی باید کدام طرف بایستی. اما فریب مشخصه تعدد است. رویای بی نهایت جز توهمی سست نبود. بی نهایت دو تکه بود و نه بیشتر. تکرار افزوده بر عنصر اولیه. آنرا هر چند بار که بخواهی میتوانی تکرار کنی.

نگاه کن به الگوی ساده. میتواند آنقدر فریبکار باشد که هیبتی عظیم و دست نیافتنی را ترسیم کند. اولین بار که فریب آن آشکار شد "تسلسل" بود. هر چیز باید دلیلی داشته باشد. قبلی هم باید دلیلی داشته باشد. دانه های زنجیر علیت به درازا کشیده میشوند. بسیاری گم میشوند در تکرار حلقه های علیت. پیچیدگی زاییده تکرار گم میکند سئوال ساده را. آنچه علتی ما قبل خود ندارد پوچ و بی ارزش است. اما بنای عظیم شاخه های در هم تنیده نظام جاری علیت بسیار استوار و موجه جلوه می کند. علت های آراسته چیده در کنار هم در ریزترین اجزاء. اینها موجه میکند آنرا.

"تسلسل" عریان کردن این فریب است. وقتی ابتدایی نمی شناسی، هیبت عظیم زنجیر دلایل به همان پوچی تک عنصر بی علت است. نمی توان گفت زنجیر دلایل تا بی نهایت امتداد دارند. این "بی نهایت" یک "توهم" است. یک توهم گنگ برای نسبت دادن "خصوصیتی نا ممکن" به آن. چنین ماهیتی ممکن نیست تا بتوان نسبت داد خاصیت ریشه دلایل را به آن. توهمی گنگ و غیر قابل ترسیم که برای خود میسازیم تا خاصیت محال را به او نسبت دهیم.

ساختن توهم پوچ "بی نهایت" مصداق های متعدد دارد. آنجا که از اتمام فضای حالت و محسوسات سخن به میان می آید. آنجا که بحث از ارضاء و طلب تغییر و ارتقاء است. گفته میشود فضای حالات، مطلوبات و کمال نا متنهاهی است. برای اینکه مشکل رسیدن به انتها و بی معنا شدن وجود، در مرگ تغییر به حالت بیشتر را حل کنند. فضای حالات هیچگاه تمام نمیشود. تا ابد جا برای پیش رفتن است. نمونه ای دیگر از نسبت دادن خاصیت نا ممکن به توهمی گنگ که بی نهایت نامیده می شود. مثالی دیگر از داستانی مشابه.


    لینک


 

آتش که به مزرعه افتاد همه را سوزاند. احساس ها سوختند. دیگر تفاوتی نیست. نگاه کن به آرزوی دیرینت. این است رویای وحدت مفاهیم. کابوسی که بازگشتی ندارد.

گیاهان مزرعه زیبا را یک به یک از ریشه در آوردی. که چی شود؟ ببینی کدام یک ریشه اش کوتاه نیست؟ انتظار چه را داشتی؟ ریشه ای که به کجا برسد؟ کوتاه و بلند، تمام میشدند همه ریشه ها. تو بر می آشفتی از گیاهی که ریشه اش در خالی خاک گم میشد. از ریشه ای که تمام میشد. اما آیا غیر از این ممکن بود؟ از خود پرسیدی که انتظار چه را داشتی؟ احمق ترین بودی که این را نمی دانستی. این فرسایش تناقض اولیه در توست. چیزی را میخواهی که نه تعریف شدنیست نه تصور کردنی. چیزی که هیچ نشانه ای از هست آن نیست. حتی خصوصیتی از آنرا نمیتوان ذکر کرد. تنها رگه مرعی آن خواستن توست. این است فرسایش تناقض اولیه. تو تقلا میکنی به دنبال نقطه ای سیاه. نه سیاه، که حتی سیاهی هم مشخصه ای است. چیزی که هیچ نیست. این خود دیوانگی است. خود تناقض است. خواستی که هیچ مشخصه ای ندارد. نه نمیتوان آنرا تعریف کرد. نه حتی تصورش کرد. او خود هیچ است.


    لینک


 

زندگی را صرف هیچ کرد. چیزی برای بدست آوردن نیست. همه اش کلافگی است و فرار از حال. بس است دیگر. راهی دیگر نیست. گوش میکنم به ضمضمه ام با تو. دلم غمگین میشود و بیمار. کاش بودی و بیدار میکردی مرا از آنچه تمام من است. افسانه ام را برای تو تکرار میکنم. گریختی که ممکن نیست. کوله ات را ببند. خالی، که هیچ نیست ما را از اینجا. فردا خواهیم گریخت. از همه شناخته ها مان. مرا تنها مگذار در سفر به هیچ ها. مرا بهانه ای ده برای ضمضمه کردن. خود را به فراموشی میزنم. تا باز مجال نجوا کردن با تو را بیابم. مرا هیچ نماند. فراموش میکنم آن را تا بتوانم خیال را جان دهم. با تو نجوا کنم و از اندوه مان بگویم. همه چیز نیست شد و تمام کلمات بی معنا. اندوه بی معنا شد، آرزو بی معنا شد، گریختن بی معنا شد و تو نیز. اما باز سعی میکنم غمگین باشم. چشم در دور ها بدوزم و آرزو کنم بازگشت تو را. شمع انتظار را در خانه تاریکم بر افروزم تا زندگی را معنی دهد. انتظار بهانه است برای بودن، برای معنی داشتن. تو را در گوشه ای از حیاط خاک کردم. روبروی خنکی بعد از ظهر ها. خاک کردم تو را تا بهانه باشدم برای اندوه. حسی تا جریان پیدا کند در لاشه من. چیزی تا معنی دهد مرا. چشمه اندوه که خشک شد فاعل نوشنده آن نیز بی تعبیر شد. سیاهی ها رسوخ میکند بار دیگر در مغز من. تمام مفاهیم را میشوید. دورهای باطل. سر درد های بی سر انجام. وارث بی معنی وجود. می سوزاند به آنی همه را. تلاش بیهوده من برای فراموش کردن تنها هست حاضر. هست بی توجیه. هست رها شد در خویش قائم به ذات. فکر کردن اشتباه است. دانستن خطایی بی بازگشت. باید فرار کنم از دانسته هایم. من میدانم بی سرانجامی را. من جستجو کردم نطفه اولیه را. اشتباهی که راهی برای جبرانش نیست. خداوند بیدار است تا پاسبانی کند مزرعه نطفه های وجود را. او تکثیر کرد تناقض اولیه را. مزرعه استوار بر هیچ. نه مبدائی و نه مقصدی. آیا میتواند خود دلیل خود باشد. شاید بتواند. تنها علف هایی هرز هستند که ریشه هایشان را عمیق میدوانند. ریشه هاشان میرود و به هیچ میرسد. سردی هیچ را در خود به سطح انتقال میدهند. در کلماتشان، در فکر هایشان. علف های هرز مزرعه ای را تباه خواهد کرد. باید آنها را کند. مزرعه ای که به تباهی دانستن آغشته شد دیگر قابل درمان نیست. هر کس یک بار ببیند آنرا دیگر نمیتواند فراموشش کند. کابوس مزرعه ای استوار بر هیچ. تناقض اولیه آنگاه که نه دلیلی داشت و نه سرانجامی. شمایل هولناک او را رها نخواهد کرد.


    لینک


 

به کنار پنجره می آید. نگاه میکند. چیزی نیست. اطاقهای خالی را مرور میکند. چیزی نیست. فکر میکند. به یاد نمی آورد کی گم شده است. تنها به یاد می آورد مدت هاست جستجو میکند و چیزی نیست. اینجا انتهاست. نه عذابی در انتظار اوست، نه ثوابی. او رها شده است.


    لینک


 

کاش بار دیگر تو را دوست میداشتم. این روزها سخت محتاج بهانه ای برای معنی دادن به خود ام. کاش تلخی چشمانت بار دیگر زخم بر رویاهایم میشد. هر چه در ماهیت سیاهی چشمانت فکر میکنم چیزی نمی یابم. چه بود آنکه مرا می ربود؟ چنان نیست شد که انگار هرگز وجود نداشته. هیچ نشانه ای نیست. نه تعریفی، نه توصیفی، نه تمثیلی. در خالی من ماهیت ها چنان نیست شدند که دیگر وجود آنها در زمانی دور را نیز باور نمی کنم. وقتی دلایل سست شد و منطق ها از هم گسست، تمام بنای مفاهیم فرو ریخت. همه چیز بی توجیه بود، بی مبداء بود، بی مقصد بود. تمام باغ شاداب، مزرعه ای از گیاهان هرز گشت. گیاهان هرزی که هیچ یک را در بیهودگی بر دیگری برتری نبود. چیست این تکه هرز در دستان من، چیست این خیال هرز در سینه من، چیست این زائده هرز روییده بر هیچ. وقتی ابتدایی نبود تا بنایی بر آن استوار شود همه چیز از هم گسست و پراکنده شد. به یاد داری که برایت میگفتم از اندوهی پنهان در پس قرمزی غروب های دور. به یاد داری که باد سردی اشک ها را تا تمام زمین های خشک می پراکند. به یاد داری که دستان زخمی من سخت بر چیزی چنگ می انداخت. آه که به یاد داری رعشه سر دردهایم را که زجه هایی میشد در سیاهی مکنده شب ها. به یاد من بیاور آنچه را دیگر نیست. به یاد من بیاور آنچه را هرگز نبوده. شاهدی نیست بر توهم گنگ. حتی نمیتوانم تصورش کنم یا در خیال ترسیمش کنم. هیچ شمایلی از او به یاد نمی آورم. پس از تو می پرسم آیا چیزی وجود داشته مطابق با این رد پای گنگ بر ذهن من. یا از ابتدا همین هیچ بوده چنانچه تمام شواهد گواه است. به من بگو از احساسی که زمانی جریان داشته. از سرزمینی که زمانی چیزی بر آن جاری بوده. از حیطه ای که جز نیستی ماهیتی در خود داشته. بگو تا شاید باور کنم این دروغ براق را.


    لینک


 

رویایی نیست دیگر. حتی خیال آتش گرفت در مزرعه ما. امروز را مرور میکنم. به یاد نمی آورم دیروز است یا فردا. چه چیز تو را وارث حادثه شوم کرد. دردناک آن است که تو ابتدایی و علتی قبل تر از تو نیست. جمله های بی معنا را تکرار میکنم. چیزی نیست. اینجا انتهاست. اینجا ابتداست. نه قبل تری هست و نه بعد تری. هست تمام شد بر دستان بی معنی من. فکرش را میکردی؟ هست اشباع شود. بیشتری معنی ندارد. محبوس خواهی بود بر محدوده محدود؟ محدودیت معنی ندارد که این تمام ممکن است. بزرگتری تعریف شدنی نیست. این تمام بستر هست است. چیزی بیشتر معنی ندارد. آه که من بر دیوار نامرئی انتهای هست میکوبم. جایی که وجود ندارد را جستجو میکنم. افسوس که این اجتناب ناپذیر بود. هست هر چه قدر هم که بزرگ بود روزی تمام میشد. و ما را در افسوس بیشتری که حتی تصوری نداشت فرو میبرد. بینهایت تنها نیرنگی شیرین بود. میدانی که هر چه پیش روی تعددها اندک می شوند. تعدد از فریب نگاه زاده شد. وگرنه عنصر اولیه واحد بود. آنگاه که تمام هست بود. جایی نبود که از خود بگریزد. چیزی که وجود داشت اما تعریف نمیشد. زیرا جز او واژه ای نبود تا تعریفش کند. جز او علتی نبود تا توجیه اش کند. جز او بستری نبود تا بگنجاندش در خود. یک دیوانه کننده ابتدایی. هر شب کابوس او را میبینم. وقتی بیرون از او ماهیتی نیست تا تعاملی را شکل دهد. اما او هست. و هیچ شاهدی نیست بر هست او جز خودش. او ابتدایی ترین شاهد است. در سیاهی کابوس هایم به سراغ عنصر اولیه دست میکشم. در امتداد تمام کابوس ها به سمت نطفه تاریک ابتدایی میدوم. هیچ نمیتوانم تصور کنم از شمایل او. نمی توان تصور کرد جایی را که مفاهیم متناقض در هم می آمیزند. نمی توان تصور کرد چیزی را که نه رنگی دارد، نه شمایلی، که چیزی قبل تر از او نیست. خیال دیدن هیبت گنگ زمان مرا انباشته است. همان است که به سمتش میدویدم آنگاه که مردمان در آتش میسوختند. تشنگی دیدن هیبت گنگ مرا دیوانه کرده بود.


    لینک