ظهور تو را مضمحل خواهد کرد. صدای آشنا را ستایش کن. اقتضاء تلخ را میدانی. تعبیری ندارد گرچه. هیچ تحقق یافتنی نیست. گریختنیست تنها. به سوی هر آنچه جز اوست. او، خود موضوعیت است. فرار از او. گدایی که محله ای را میخواست که کمتر تحقیر شود. فطرت آفرینش را تغییری نیست. آفرینش هم نه حتی. یگانه حالت هست. گوش ها را سنگین کن. اعتدالی میان دو تباهی. راهی جز کشمکش حماقب بار نیست. آنچه مرا تا همیشه خواهد فرسود. به اشیاء که نگاه کنی همه را باز خواهی شناخت. صحنه تکراری. هر بار تردید و تقلا کردن است بر انتخاب ثابت. و هر بار همان اتفاق می افتد. خسته ام از خود. از آنچه مرا میکشد از احساس و تلاش و تقلای صحنه تکراری. مرا آغشته میکند هر بار و میکشد به دنبال آنچه تمام اش را میدانم. خیال و احساس میجهد، تقلا میکند و جان میکند. من همه اش را میدانم. اما نمیتوانم ترک کنم. میدانم اما نمیتوانم نهی کنم. مانند خوی حیوانی که قلاده ام را دستش داده اند. میکشد و میبرد و ممکن نیست ایستادنش. او مامور به بازی کردن است. بی اختیار میرود. طبیعت اوست. قابل بازگشت نیست. جانور وجود باید بمکد مطاعی را. پس به دنبال نطفه ها میخزد و مرا میکشد بی اختیار. این شعور هیچ نیست. قاعده ها از پیش نوشته شده اند. دانستن آنها کمکی نخواهد کرد. جز این نیست نطفه هست آن زمان که بسته شد. زمانی که وجود ندارد و در یگانگی بدون قبل و بعد بودن تنهاست. باید تحمل کنی. این زمان جلو نمیرود تا تمام شود. این زمان، تنها زمان ممکن است. تنها مقطع ممکن از هست. تنها تعبیر آن. بیزاری از آن، اما غیر از آنرا نمی شناسی. این بیزاری تحققی ندارد. نطفه یک تناقض است تنها. تناقضی که تا ابد تو را خواهد فرسود. بیزاری از تنها حالت هست. دیوانه ای تو بی شک. کسی نمیداند چه کسی نطفه تناقض اولیه را گذاشت. او خود بود همچنان که ابتدا باید یک فرزند بی پدر باشد. او زاده نشد. او خود بود. همیشه بود. او خود بود بود. عنصری که قابل شکستن نیست. بیهوده تلاش نکن. از آن اول هم اگر فکر میکردی میتوانستی بدانی که زمانی به عنصری خواهی رسید که دیگر نمیتوان آنرا شکست. عنصر اولیه. عنصر بی دلیل. عنصر بیهوده. که خود اوست تمام دایره مقصد و فایده و توجیه. خوب نگاه کن او را. خودت را که در درونت آن نطفه سیاه است. چیزی که خود توست اما نمیشناسی اش. مانند خداوند وقتی خود را نمیشناخت و به یاد نمی آورد. پس خود در حیرت وجود خود فرو ماند. سلام بر تو ای هست بیهوده. چیزی قبل تو نیست که بخواهی بر توجیه خود بشناسی اش. باید هم فروبمانی در ماهیت خود.
¤ نوشته شده در ساعت ۳:٥۱ ق.ظ توسط لینک
